مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه در شهادت حضرت حمزه
قرار بود به ما فـیضی از سحـر بدهی به قدر بال مگس اشک مختصر بدهی ضمانـتی است برای سلوک اهل سحر اگر زمـان مـنـاجـات چـشـم تـر بـدهی میان شعله نشستن عروج پروانه است مرا تو عـاقـبت از پای شمع، پر بدهی وصال عاشق و معـشـوق دردسر دارد به دست و پات میافتم که دردسر بدهی کجای شهرِ نفسگـیر نـدبه میخـوانی؟ بـنـاسـت گـاهگـداری به ما خـبـر بدهی نشستهام سر این کوچه، گریه میخواهم نشـسـتهام که به من اشک بیشتر بدهی دل شـکـسـتـۀ عُـشـّاق را نـدیـده بـخــر چه میشود اگر این مرتبه ضرر بدهی من آه میکـشم آنـقـَدر تا که پـاک شـوم اگـر به آه جـگـر سـوز من اثـر بـدهی قسم به حضرت زهرا درست خواهم شد به این خـرابتـرین مُهـلـتـی اگر بدهی شـنـاسـنـامـۀ مـن را بـگـیـر از مـن تـا برای کـربـبـلایی شـدن،"گُـذر" بـدهـی به حـقِ پـارهجـگـرهـای تـشـنهکام اُحُـد ببخش تا که به من فرصتی دگر بدهی ندید حـمزۀ خود را، چگـونه مُثـلِه شد! چطور خواهـر مظلـومه را خبر بدهی امان ز قلب عـقـیله، چه دید در گودال تـنی بدون سر و نـیـزهخـورده و پامال |